X
تبلیغات
واگویه

واگویه

.......دلهامان اگر گرم باشد.....تاب توانیم آورد........طوفان سیل آسای زندگی را......

طاقت بیار رفیق ماهردو بی کسیم

 

با سلام به دوستای گلم

این وبلاگ دیگه در دولت تقلب بروز نمیشه

موفق باشین

بای

پست آخر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:2  توسط naghme  | 

ایمان

 

ایمان

 

مرد جوانی که مربی شنا ودارنده ی چندین مدال المپیک بود به خدا اعتقادی نداشت.اوچیزهایی را که درباره ی خداوند ومذهب می شنید مسخره میکرد.

شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت.چراغها خاموش بود ولی ماه روشن بود وهمین برای شنا کافی بود.مرد به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان سایه ی بدنش را همچون صلیبی بر روی دیوار مشاهده کرد.احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ را روشن کرد.

آب استخر را برای تعمیر خالی کرده بودند!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:52  توسط naghme  | 

ساشی کوچولو.........

 

ساشی

 

 ساشی کوچولو پس از اینکه برادرش متولد شد,از پدرومادرش تقاضا کرد که او را با نوزاد تنها بگذارند.آنان نگران بودند که مبادا مثل تمام دخترهای چهارساله احساس حسادت کند وبخواهد او را بزند یا به زمین بیندازد.از این رو حرف وی را نپذیرفتند.ساشی با آن طفل با مهربانی رفتار می کرد.تا این که درخواست او مبتنی بر تنها ماندن با طفل موجه جلوه کرد و پدر ومادرش اجازه دادند.

ساشی با غرور به اتاق طفل رفت ودر رابست, لای آن را کمی باز گذاشت.برای پدر و مادر کنجکاو وجود همچین شکافی کافی بود تا وی را ببینند و به سخنانش گوش بدهند.آنان دیدند که ساشی کوچولو با آرامی به سوی برادر نوزاد خود رفت, صورتش را به صورت او نزدیک کرد و به آرامی گفت: (طفلک, به من بگو پیش خدا بودن چه احساسی دارد.من دارم فراموش می کنم.)

 

 

 .................................................................................................................

 

از دوستان عزیز میخوام که به وبلاگ (ازهمه جا)ی من سربزنن ونظرشونو اعلام کنند.ممنون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:15  توسط naghme  | 

شانس............

 

شانس

 

کشاورزی چینی  اسب پیری داشت که از آن در کشت وکار مزرعه اش استفاده می کرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بدشانسی اش به همدردی با او پرداختند.کشاورز به آنها گفت : (شاید این بدشانسی بوده وشاید هم خوش شانسی.فقط خدا می داند.)

روز بعد ار آن اسب به همراه یک گله اسب وحشی به مزرعه کشاورز بازگشتند.همسایگان در خانه ی او جمع شدند و به خاطر خوش شانسی اش به او تبریک گفتند.کشاورز به آن ها گفت: ( شاید خوش شانسی باشد شاید بد شانسی فقط خدا می داند.)

فردای آنروز وقتی پسر کشاورز در حال رام  کردن اسب های وحشی بود.از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند به او گفتند: چه آدم بد شانسی هستی؟

کشاورز باز جواب داد: ( شاید بد شانسی بوده شاید هم خوش شانسی.فقط خدا می داند.)

چند روز بعئ سربازان ارتش به دهکده آ مدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند. به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: ( شاید این خوش شانسی بوده شاید هم بد شانسی .فقط خدا می داند.)

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:7  توسط naghme  | 

دوستت دارم......تو هم دوستم داشته باش!!!!!!!!

 

Do u Remember??

به خاطر می آوری؟؟؟

 

When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
 

U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

 

 

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

 

 

 

When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...
U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me

 

And Kiss My Forhead
N Said :"U Better Be Quick, Is's Gonna Be Late.."

.وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

 صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و

 گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .

 

 

When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری .

.بعد از کارت زود بیا خونه

 

 

When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear
,
But It's Time For

U To Help Our Child With His/Her Revision.."

 

وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری

 تو درسها  به بچه مون کمک کنی ..

 

 

When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتنی می بافتی

 بهم نکاه کردی و خندیدی

 

 

When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me

 

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...

 

 

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On
..
I'M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago
..
With Our Hand Crossing Together

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..

 

 

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn't Say Anything But Cried...

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

 

 

That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

 


to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they’re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won’t hear you anymore
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:45  توسط naghme  | 

یه داستان خیلی جالبه دیگه!!!!

 

دوستان عزیز داستان جدیدی که میخام براتون بزارم داستان خیلی جالب و واقعی به اسم

(شبی از آن رابی) ست که واقعا تحت تاثیر قرار میگیرید.

فقط چون یکم طولانی بود تو ادامه مطلب گذاشتم.حتما بخونید ضرر نمیکنید!!!!

 شبی از ان رابی.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 18:30  توسط naghme  | 

نکته

 

باید یه نکته رو توضیح بدم.چون این وبلاگ برای نوشتن داستان وحرف دل ساخته شده پستهای تبریک و تسلیت و... حذف میشه وبه یه وبلاگ جدید منتقل میشه. از همه خواهشمندم اگر داستان یا حرفی دارن بگن تا من اینجا به اسم خودشون ثبت کنم.با تشکر!!!!

از دوستان عزیزم میخام به وبلاگ جدیدم که ادرسش تو پیوندها ثبته سر بزنن ونظرشونو اعلام کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:13  توسط naghme  | 

سال نو مبارک!!!!!

 

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند !!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 14:3  توسط naghme  | 

ادامه مطلب رو حتما بخونید!!!!!مخصوصا مردای عزیز!!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:45  توسط naghme  | 

 

اینا قلب منه!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:42  توسط naghme  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:13  توسط naghme  | 

داستانی جالب!!!

 

بهترین دوران زندگی من

 هیچ چیز ارزشمند تر از همین امروز نیست        گوته

 

پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی می شدم. واردشدن به دهه جدیدی از دوران زندگیم نگران کننده بود. چون می ترسیدم بهترین دوران زندگیم را پشت سر گذاشته ام.

 عادت جاری و روزانه ام این بود که هر روز قبل از رفتن به سر کار ، برای تمرین به ورزشگاهی می رفتم. من هر روز صبح دوستم "نیکلاس" را در ورزشگاه می دیدم. او 79 سال داشت پاک از ریخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسی کردم ، از حال و هوایم فهمید که سرزندگی هر روز را ندارم. به همین خاطر علت امر را جویا شد. به او گفتم: از وارد شدن به سن سی سالگی احساس نگرانی می کنم. با خود فکر میکردم وقتی به سن و سال نیکلاس برسم، به زندگی گذشته ام چگونه نگاه خواهم کرد. به همین خاطر از نیکلاس پرسیدم:" ببینم بهترین دوران زندگی شما چه موقعی بود؟"

 نیکلاس بدون هیچ تردیدی پاسخ داد : " جو دوست عزیز، پاسخ فیلسوفانه من به سوال فیلسوفانه شما این است:"

   "وقتی که در اتریش بودم وتحت مراقبت کامل وزیر سایه پدر و مادرم زندگی می کردم آن دوران بهترین دوران زندگی من بود."

  "وقتی به مدرسه می رفتم و چیز های زیادی یاد می گرفتم، که الان می دانم بهترین دوران زندگیم بود."

  "وقتی برای نخستین بار صاحب شغلی شدم و مسئولیت قبول کردم و به خاطر کار و کوششم حقوقی دریافت کردم، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود."

  "وقتی با همسرم آشنا شدم و عاشقش شدم، بهترین دوران زندگی من بود."

  " جنگ جهانی دوم شروع شد من و همسرم سوار کشتی شدیم و برای نجات جانمان راهی امریکای شمالی شدیم، بهترین دوران زندگی من بود."

 " وقتی به کانادا آمدیم و صاحب فرزند شدیم ، بهترین دوران زندگی من بود."

  " موقعی که پدری جوان بودم و فرزندانم جلوی چشمانم بزرگ می شدند ، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود."

 " وحالا جو دوست عزیزم من 79 سال دارم و همسرم را مانند روز اولی که دیده بودمش دوست دارم و این بهترین دوران زندگی من است."

 جو کمپ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:40  توسط naghme  | 

تولد....تولد....تولدم مبارک!!!!!

 

با سلام خدمت دوستان عزیز:

امروز میخوام یه داستان براتون تعریف کنم.یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبودغیراز خدا هیچکس نبود:

17سال پیش یه خانمی بعداز 9ماه گشتن بالاخره فرشته ی دلخواهشو پیداکرده بود وباهاش قرار گذاشته بود.تاریخ قرارشون 27دی ماه ساعت 3بعدازنیمه شب بود مکانشم تو بیمارستان بود.خانم خوش قول قبل از ساعت مقرر رفته بود سر قرارولی فرشته کوچولو نمیتونست از پیش خدا دل بکنه وبالاخره با نیم ساعت تاخیر باچشمی گریون به این دنیا اومد.فرشته کوچولو تاچند سال از اینکه از یه فرشته به ادم تبدیل شده ناراحت بود وگریه میکرد.ولی بزرگتر که شد از این موضوع خوشحال شد چون فهمید مقام ومنزلت انسان پیش خدا از فرشته بیشتره.حالا اون فرشته ی خوش شانس نشسته و براتون این داستان ونوشته وهمیشه خدارو شکر میکنه.اون فرشته ی ناز وکوچولو خودم بودم.دوستان امروز تولد خودمه.

 

تولدم مبارک!!!!

تولد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 7:24  توسط naghme  | 

حتما امتحان کنید!!!!!

 

خودشناسی

=========================

>>اين يك تست اعصاب و روان ميباشد. با آرامش اين تست را حل كنيد.

1- بدون استفاده از مكان نما حرف C را پيدا كنيد.

>>  

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOCOOOOOOOOOOOOOOO

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

>> OOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOO

>>  

2- خوب . اگر تست شماره 1 را با موفقيت پشت سر گذاشتيد عدد 6 را در پايين پيدا كنيد.

>> 9999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999

>> 9999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999

>> 9999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999

>> 9999699999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999

>> 999999999999999999999999999999999999999999999999999999999۶999999

>> 9999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999999

3- حالا اين مرحله كمي سخت تر ميباشد. حرف N را پيدا كنيد.

>> MMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMNMMMM

>> MMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMM

>> MMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMM

>> MMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMM

>> MMMMMMMMMMMMMMMMMMM

>>  

 

اين يك سرگرمي نيست. اگر شما توانسته ايد هر 3 تست را با موفقيت پشت سر بگذاريد بهتره وقت دكتر

 اعصاب خود را كنسل كنيد. شما ذهن خوبي داريد و از بيماري آلزايمر فاصله داريد. بهتون تبريك ميبگم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 21:2  توسط naghme  | 

حکایت

 

حکایت قبلی یخورده طولانی بود حذفش کردم.خواستم حکایت یه عشق و براتون بنویسم ولی....

ترجیح دادم نگفته باقی بمونه........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:11  توسط naghme  | 

برای آقای x.....

 

ازاينکه يکی بخواداذيتم کنه وبخواد سرکارم بزاره احساس بدی بهم دست ميده.احساس تنفر نسبت به اون فرد تمام وجودمو مي گيره.دلم ميخواد بگيرمش وخفه اش کنم…..

ازاينکه اون فرد يه آدم دورو و دوروغگو وبدون اعتمادبنفسه براش متاسفم.ازکسی که جلوی هردختر يه رنگی بشه بدم مياد.وقتی يه پيام عاشقانه بده احساس بدی بهم دست ميده,فکرميکنم داره مسخرم ميکنه وتو دلش بهم ميخنده.ولی وقتی پيام سرکاری بده احساس خوبی دارم چون حرفی که ازته دل باشه به دل ميشينه……

ازاينکه نميتونه باخودش کنار بياد براش متاسفم………

آقای x ازت متنفرم............................................

اينا حرفای دل دخترا بخصوص خودمه.از اقا پسرا ميخوام حرفاشونو برای خانمx بگن.تا اينجابنويسم.چون من حرف دلشونو نميدونم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 17:25  توسط naghme  | 

برای زوجهای جوان!

 

اگر به اين پنج سؤال پاسخهاي متفرقه بدهيد ممكن است با ضربات سنگين لنگه كفش به سر و صورت خود روبرو شويد بنابراين حتما اين مقاله را بخوانيد

در این قسمت پنج پاسخ درست به 5 سؤال مشکلی که ممکن است همسرتان از شما بپرسد و شما هم معمولا پاسخ نادرست به آنها می دهید، را برایتان آورده ایم.

5
سوال عبارتند از: 1- "به چی فکر می کنی؟"، 2- "دوستم داری؟"، 3- "به نظرت من چاقم؟"، 4- "فکر می کنی اون خانم از من زیباتره؟" و 5- " اگر من بمیرم تو چی کار میکنی؟
"

چیزی که این سوال ها را اینقدر پیچیده کرده این است که یک پاسخ اشتباه ممکن است یک دعوای طولانی مدت را به وجود آورده و در بعضی موارد منجر به طلاق شود. به نمونه های زیر توجه کنید
:
---------------------------------------

1-

"به چی فکر می کنی؟" مطمئنا پاسخ مناسب به این سوال چیزی جز این نیسـت:

"ببخشید اگه ناراحتت کردم، عزیزم، فقط داشتم به این فکر می کردم که تو چه خانم فوق العاده، با ارزش، با ملاحظه، باهوش و زیبایی هستی و من چقدر خوش شانس هستم که تو را در کنار خود دارم." این سوال به طور حتم افکار درونیتان را برای خانم فاش نمی کند.

 

به عنوان مثال ممکن است شما در آن موقع در حال فکر کردن به یکی از موارد زیر بودید:

الف) بیس بال


ب) فوتبال

ث) چقدر چاق شدید


ج) خانم زیباتر است یا شما


د) اگر شما مردید پول بیمه را چطور خرج می کند


پاسخ مناسبی که به این پرسش داده شده برگرفته از کتاب "ازدواج با بچه ها" نوشته ال باندی است. این اتفاق درست زمانی روی داد که همسر ال، "پگی" به او گفت: "میخواهم بدانی که..." و ال هم گفت "بیشتر ترجیح می دهم حرف بزنم تا فکر کنم
."

سوال دیگری که تنها یک پاسخ مثبت دارد و هزاران جواب منفی عبارتست از
:

--------------------------

2-

"منو دوست داری؟" پاسخ مناسب به این سوال "بله" است. کسانی که میخواهند کمی استادانه تر عمل کنند می توانند بگویند: "بله عزیزم." پاسخ های اشتباه شامل موارد زیر می شود:

الف) فکر کنم اینطور باشه

ب) اگه بگم آره خوشحال می شی؟


ث) بستگی داره منظورت از دوست داشتن چی باشه


ج) فرقیم می کنه؟


د) کی؟ من؟

-------------------------------------

3-

" به نظرت من چاقم؟" پاسخ مردها باید به این سؤال مطمئنا " نه، البته که نیستی" باشد و بعد هم باید به سرعت اتاق را ترک کنند.

موارد نادرست عبارتند از:

الف) نه چاقی نه لاغر


ب) در مقایسه با کی؟


ث) یکم وزنت زیاده ولی بهت می یاد


ج) من خانم های چاق تر از تو هم دیده ام

 

-------------------------------------

4-

"فکر می کنی اون خانم از من زیباتره؟" "اون خانم" می تواند هر کسی از نامزد قبلی شما گرفته، تا یک عابر که شما آنچنان به او خیره شده اید که باعث یک سانحه اتومبیل می شوید، و یا یک هنر پیشه ای که در یک فیلم بازی می کند، باشد. در هر شرایطی پاسخ درست این است: "نه، تو خیلی زیباتری" پاسخ های اشتباه شامل موارد زیر می شوند:

الف) زیباتر از تو نیست، اما زیبایی های خودش را دارد

ب) نمی دونم آدم باید زیبایی رو چطوری دسته بندی کنه


ث) آره، ولی شرط می بندم که شخصیت تو از اون خیلی بالاتره


ج) فقط از این نظر که از تو جوانتر و لاغر تره

 

-------------------------------------

5- "

اگر من بمیرم تو چه کار می کنی؟". پاسخ مناسب: "محبوب من، اگر تو به طور ناگهانی چشم از جهان ببندی زندگی دیگر برای من هیچ معنایی نخواهد داشت و خودم را زیر چرخ های اولین کامیونی که ببینم می اندازم." همانطور که در چند خط بعدی می بینید، مشاهده خواهید کرد که یک پاسخ نا بخردانه شما را تا کجاها میشکد:

خانم: عزیزم، اگر من بمیرم تو چه کار می کنی؟


آقا: چرا عزیزم؛ خوب معلومه خیلی ناراحت می شم
.

خانم: دوباره ازدواج می کنی؟


آقا: نه معلومه که نمی کنم


خانم: دوست نداری ازدواج کنی؟


آقا: خوب دوست که دارم


خانم: پس چرا ازدواج نمی کنی؟


آقا: خیلی خوب، دوباره ازدواج می کنم


خانم: تو این کار رو می کنی؟


آقا: بله


خانم:( پس از یک مکث طولانی) باهاش توی تخت من می خوابی؟


آقا: خوب آره، فکر کنم همچین کاری کنم


خانم:خوبه، حالا فهمیدم، لابد میذاری لباس های من رو هم بپوشه؟


آقا: فکر کنم اگه بخواهد بهش اجازه بدم


خانم: (با سردی) واقعا؟! حتما جای عکس های من رو هم با عکس های او عوض میکنی؟


آقا: آره فکر کنم کار درستی باشه


خانم: این طوریه؟ لابد می بریش همون پیتزا فروشیه که همیشه با هم میرفیتم..

آقا: نه عزیزم اون خیلی پیتزا دوست نداره آخه همیشه رژیم داره ..

!!!!


 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:52  توسط naghme  | 

قصه ی آدما

قـصــه ی آدمـــا

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما کسی رو دوست داریم که از ما فرار می کنه و از کسی که به ما عشق می ورزه دوری میکنیم ...

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما برای کسی که نمی بینیم گریه می کنیم ولی کسی را که می بینیم  به گریه می اندازیم...

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما عاشق اونایی هستیم که هیچ احساسی نسبت به ما ندارند ولی نسبت به اونایی که به ما عشق می ورزند بی احساسیم...

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما به اونایی دل می بندیم که ظاهرا دوستمون دارند ولی دل اونایی که واقعا دوستمون دارند رو می شکنیم...

قصه عجیبی است : بسیاری از ما آدما وقتی تنها می شیم یاد دوستامون می افتیم ولی وقتی با همیم قدر همو نمی دونیم...

 روزگار ما آدما روزگار غریبی است نازنین ...

 

 باورش دارم

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش
پرسيد

Why do you like me..? Why do you love me
?
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

I can't tell the reason... but I really like
you
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like
me?
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

How can you say you love
me?
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really
don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I
want you to tell me the reason
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي


 Ok..ok!!! Erm... because you are
beautiful,
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنيه،

because you are
caring,
هميشه بهم اهميت ميدي،

because you are loving,
دوست داشتني هستي،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستي،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the
lover's answer
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

 Darling, Because of
your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

No! Therefore I cannot love you

نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of
your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟

NO! Therefore
!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...

پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature
love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

Mature love says "
I need you because I love you"
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stay
s"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:17  توسط naghme  | 

صبور باش!!

 

صبور باش

این داستانی حقیقی است که در این ایالت اتفاق افتاده. مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی

 

به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را

 دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد بطرف

پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد

و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.

هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند اما

مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و

باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم پرسید

-         انگشتان من کی در میان؟

پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد.

 

دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان

را به یاد آورید. قبل از آنکه با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی

فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد. انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان

ترمیم کرد. در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. ما

فراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است.

مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال

عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد.

 

درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور

نکرده است"

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:53  توسط naghme  | 

حرف درست

 

حرف درست

یک ضرب المثل چینی می گوید " یک حرف می تواند ملتی را خوشبخت یا نابود می کند".

بسیاری از روابط به دلیل حرفهای نابجا گسسته می شوند. وقتی یک زوج خیلی صمیمی

می شوند دیگر ادب و احترام را فراموش می کنند.. ما بدون توجه به اینکه ممکن است

حرفی که می زنیم طرف را برنجاند هرچه می خواهیم می گوئیم.

یکی از دوستان و همسر میلیونرش از کارگاه ساختمانی بازدید می کردند. یک کارگر که کلاه

 ایمنی به سر داشت آن زن را دید و فریاد زد

 

- مرا به یاد میاوری؟ من و تو در دوران دبیرستان با هم دوست صمیمی  بودیم

در راه بازگشت به خانه شوهر میلیونر به طعنه گفت

-          شانس آوردی که با من ازدواج کردی. وگرنه زن یک عمله و کارگر شده بودی

 

 

همسر پاسخ داد ..

-       بر عکس    تو باید قدر ازدواج با من را بدانی. وگرنه اون الان  میلیونر بود ، نه تو

در اکثر مواقع چنین بگو مگوهایی تخم یک رابطه بد را می کارد. مثل یک تخم مرغ

شکسته، که دیگر نمی توای آن را به شکل اول در بیاوری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:51  توسط naghme  | 

زورگویی نکنید

 

زورگوئی نکنید

بسیاری از روابط به این دلیل گسسته می شوند که یک طرف می خواهد به طرف دیگر

 زور بگوید و یا توقع زیادی دارد. مردم فکر می کنند که عشق بر هر چیزی پیروز می

شود و همسرشان می تواند عادات بد خود را بعد از ازدواج ترک کند. عملاً، اینطور نیست.

یک ضرب المثل چینی می گوید "تغییر شکل دادن یک کوه یا یک رودخانه آسانتر از تغییر

دادن شخصیت یک انسان است"

دگرگونی آسان نیست. بنابراین، توقع زیادی برای تغییر دادن شخصیت همسر منجر به

دلخوری و ناخوشنودی می گردد.

تغییر دادن خود و کمتر کردن انتظارات درد کمتری دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:50  توسط naghme  | 

برداشت شخصی

 

برداشت شخصی

تک تک مردم برداشت های مختلف دارند. گوشتی که یکنفر با لذت می خورد برای دیگری

زهر است.

 زن و شوهری یک خر از بازار خریدند. در راه یک پسر بچه گفت

-          چقدر احمقند. چرا هیچکدام سوار خر نشده اند؟

وقتی این حرف را شنیدند زن سوار بر خر شد و مرد در کنار آنها براه افتاد. کمی بعد

پیرمردی آنها را دید و گفت

-          مرد رئیس خانواده است. چطور زن می تواند در حالی که شوهرش پیاده راه می رود سوار خر شود؟

زن با شنیدن این حرف فوراً از خر  پیاده شد و جای خود را به شوهرش داد. لحظاتی بعد با

پیرزنی مواجه شدند. پیر زن گفت

-          عجب مرد بی معرفتی. خودش سوار خر می شود و زنش پیاده راه می رود

مرد با شنیدن این حرف بسرعت به زنش گفت که او هم سوار خر شود. بعد به مرد جوانی

برخوردند. او گفت

-          خر بیچاره، چطور می توانی وزن این دو را تحمل کنی. چقدر به تو ظلم می کنند!

زن و شوهر با شنیدن این حرف فوراً از خر پیاده شدند و خر را به دوش گرفتند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:50  توسط naghme  | 

رابطه بی نقص

 

می خواهید رابطه ای بی نقص داشته باشید؟

شخصی به یکی از مؤسسات همسریابی مراجعه کرد و گفت:

-          من به دنبال یک همسر می گردم.

لطفاً به من کمک کنید تا همسر مناسبی پیدا کنم.

مسئول مربوطه پرسید -          لطفاً خواسته های خودتان را بگوئید

 

-         خوشگل، مؤدب، شوخ طبع، اهل ورزش، با معلومات، خوب برقصد و بخواند. مایل

باشد در تمامی ساعاتی از  روز که در خانه هستم و بیرون نرفتم منو سرگرم کند  .. وقتی

به همدم احتیاج دارم برای من داستان های جالبی تعریف کند و هر وقت که خواستم

استراحت کنم ساکت باشد

مسئول مؤسسه با دقت به حرفهای او گوش کرد و در پاسخ گفت

-          فهمیدم. شما به تلویزیون احتیاج دارید

مثلی هست که می گوید زوج بی نقص از یک زن کور و یک مرد کر درست شده است،

زیرا زن کور نمی تواند خطاهای شوهر را ببیند و مرد کر قادر به شنیدن غرغرهای زن

نیست. بسیاری از زوجها در مراحل اول آشنائی  کور و کر هستند و رؤیای یک رابطه بی

نقص را می بینند. بدبختانه، وقتی هیجانهای اولیه فرو می نشیند،

بیدار می شوند و متوجه می شوند که ازدواج به معنی بستری از گلهای رُز نیست.

 و کابوس آغاز می شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:49  توسط naghme  | 

اعتماد

 

اعتماد

در هر  رابطه ای اعتماد  بسیار با اهمیت است. وقتی اعتماد از بین برود رابطه به پایان 

خواهد رسید . فقدان اعتماد به سوء ظن می انجامد، سوء ظن باعث خشم و عصبانیت

میشود ، خشم باعث دشمنی می شود و این دشمنی  منجر به جدائی.

یک تلفنچی یکبار بمن می گفت

-          شخصی به من تلفن کرد. من هم گوشی را برداشتم و گفتم "واحد خدمات

 عمومی. بفرمائید".

شخصی که تلفن کرده بود ساکت باقی ماند. او دوباره گفت

-          واحد خدمات  عمومی. بفرمائید

 وقتی که دیگر می خواست گوشی را بگذارد صدای زنی را شنید که می گفت

-          آه، پس اونجا واحد خدمات عمومی است. معذرت می خواهم، من این شماره را  در

جیب شوهرم پیدا کردم اما نمی دانستم مال چه کسی است"

بدون اعتماد دوطرفه، فکرش را بکنید که اگر تلفنچی بجای گفتن "واحد خدمات عمومی"

گفته بود "الو" چه اتفاقی می افتاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:48  توسط naghme  | 

نشانه نگیرید

 

کسی را با انگشت نشانه نگیرید

مردی به پدر همسرش گفت

-          عده  بی شماری شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند.

ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

پدر با لبخندی پاسخ داد

-          هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.

همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد

نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند.

همه ما انتظار داریم که دوستمان بدارند و به ما احترام بگذارند. بسیاری از مردم می ترسند

وجهه خود را از دست بدهند. بطور کلی، وقتی شخصی مرتکب اشتباهی می شود به

دنبال کسی می گردد تا تقصیر را به گردن او بیندازد. این آغاز نبرد است. ما باید همیشه به

یادداشته باشیم که وقتی انگشتمان را بطرف کسی نشانه می رویم چهار انگشت دیگر 

خود ما را نشانه گرفته اند.

اگر ما دیگران را ببخشیم، دیگران هم از خطای ما چشم پوشی می کنند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:48  توسط naghme  |